|
بیا موعود...!
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 |
گلی تنها تر از تو من ندیدم، تویی که دلربایی
شاعر: "سعادت"
![]()
و اما باز هم نیامدی...!
پنجشنبه هفتم آبان 1388 |
و سالهاست در پس پرده اشک، کوچه باغ نگاه مهربانت را در تجسّم آه می بینم، سالهاست نگاهم بی ترانه حرفهایت مانده، و سالهاست دیوار زمان، انتظار شکستن را می کشد... ابراهیم بت شکن دوران، فرزند ناجی نوح...! بیا و کشتی عشقت را به عاشقان بی قرار عرضه دار و مگذار در اقیانوس پر تلاطم عشق و فراق جان دهیم. مهربانم چه قرن ها، چه عصرها و چه جمعه ها که زمان به انتظار آمدنت بر سر راهت به انتظار نشست و تو ای معشوق زیبنده عرش و فرش حتی به ناز نیم نگاهی بر قامت خمیده منتظران دیرینه ات نینداختی. مهربانم دیگر سکوت چشمها شکسته، بغض های نشکفته باز شده، قلبهای بی آهنگ تپیدن گرفته و آغوش زمان به آمدنت گشوده گشته. عزیزم هر روز بر کوچه های سرد و یخ بسته ظلمت قدم می نهم آنقدر بوی نفرت از وجود دیوان آدم نما برخاسته، آنقدر زمین سرد است که تنها قدمهای گرم تو یارای آب کردن برفهای زمستان بی بهایش را دارد، مهربانم چشمهایم در این ظلمت نمی بیند، چراغ فروزان راهم بیا...! همین جمعه بیا مهربانم...!
ای کاش نشاط شیعه تکمیل شود امسال دو بار سال تحویل شود ای کاش به هشت هشت هشتادوهشت در امر ظهور یار تعجیل شود
چقدر بَدیم آقا...!
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 |
از دوری تو غمین و نالان هستیم
باز هم آدینه ای آمد ولی مهدی کجاست یک نفر میگفت مهدی جمعه ها در کربلاست رو به سوی کربلا کردم که فریادش زنم باز هم با ندبه ای از هجر مولا دم زنم آمد از سویی ندایی ای اهل انتظار اندکی دیگر صبوری می رسد دیدار یار
چه کنم آقا...؟!
پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 |
مولای من! در میان شیعیان شما دلهایی است که مشتاق شما هستند میان این دلها شما غریب نیستی آقا... دلهایی هستند که شمارا طرد نکرده اند... دلهایی است که از شما روگردان نیستند... دلهایی هست که صدای "هل من ناصر ینصرنی" شما را درک می کنند.
آقا جان! همه این دلها در روز جمعه زانوی غم به بغل می گیرند و "این بقیه الله" را ندبه می کنند...!
یا مولا! شما غریب نیستی بعضی ازاین دلها غریب اند...!
مولای من! تو را از خودت خواستن شیرینی مناجات من است.
گل نرگس! خسته ام از این هیاهوها، به کدامین جمعه پناه ببرم؟!!
ای غریب زمانه...!
پنجشنبه نهم مهر 1388 |
کسی درد فراقت را ندارد
که دل را بر سر کویت گذارد نیا ای معنی عشق و رهایی کسی هرگز نگوید تو کجایی! نیا، اینجا همه در خواب نازند پی دنیا و پول و رقص و سازند به اشک تو دلی هرگز نسوزد به راه تو کسی چشمش ندوزد تویی تنها غریب این زمانه که آتش گیرد از قلبت زبانه خلاصه حال و روز ما خراب است فراقت ای گل زهرا، سراب است «محمد رضا طاهری»
![]() دانلود مناجات هایی با امام زمان (حاج منصور ارضی)
ای به خاک قدمت جان دهم ای دلبر من...
ز هجر تو در دل ناله دارم... عاشق بیچاره منم... ناله های فراق... بس که از عشق تو من کم خواندم... ![]() از شنبه بیزارم
پنجشنبه دوم مهر 1388 |
و تو ای کاش بیایی...!
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 |
مثل هر بار برای تو نوشتم:
مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟ تو کجایی؟ تو کجایی..."
مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش زیاد است
روزه ی هجر تو از پا بیانداخت مرا، کی شود با رطب روی تو افطار کنم؟!
شب قدر و امام زمان
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 |
ای که مرا پرورده ای، بر درگهت آورده ای با بنده بی شرم خود، یا رب صبوری کرده ای
گرچه نکردم جز جفا، از تو ندیدم جز وفا راضی مشو بار دگر، من جا بمانم ای خدا
علي بن ابراهيم قمي در تفسيري درباره نزول فرشتگان و روح، در شب قدر ميگويد: فرشتگان و روح القدس، در شب قدر، بر امام زمان(ع) نازل ميشوند و آنچه را از مقدرات سالانة بشر، نوشتهاند، به او تقديم ميدارند. و همين محدث مورد وثوق از حضرت امام باقر(ع) نقل كرده، كه وقتي از حضرتش پرسيدند: آيا شما ميدانيد كه ليلة القدر كدام شب است؟ حضرت فرمودند: چگونه ندانيم، و حال آن كه در شب قدر فرشتگان برگرد ما طواف ميكنند.۱
حضرت امام سجاد(ع)، در اين باره، ميفرمايند: همانا سال به سال در شب قدر تفسير و بيان كارها، بر ولي امر امام زمان(ع) فرود ميآيد. و نيز آن حضرت(ع) فرمودهاند: اي گروه شيعه، با سورة « انا انزلناه في ليلة القدر» با مخالفين امامت ائمه معصومين(ع) مخاصمه و مباحثه (و اتمام حجت) كنيد تا كامياب و پيروز شويد، به خدا كه آن سوره، پس از پيغمبر اكرم(ص) حجت خداي تبارك و تعالي است بر مردم، و آن سوره آقاي دين شماست و نهايت دانش و آگاهي ماست. اي گروه شيعه، با «حم و الكتاب المبين؛ انا انزلناه في ليلة مباركة اناكنا منذرين» مخاصمه و مناظره كنيد، زيرا اين آيات مخصوص واليان امر امامت بعد از پيامبر اكرم(ص) است. همچنين از رسول اكرم (ص) نقل شده است، كه به اصحابشان فرمودهاند: به شب قدر ايمان بياوريد، زيرا آن شب براي علي بن ابيطالب(ع) و يازده نفر از فرزندان او پس از من خواهد بود. از آنچه كه نگارش يافت، استفاده ميشود كه شب قدر تا قيامت باقي است و در هر شب قدر هم ولي امر و صاحب امري هست كه آن امر را دريافت دارد، كه در زمان ما صاحب آن امر صاحب بزرگوار ما حضرت حجة بن الحسن المهدي است.
۱. علامه مجلسي، همان، ج 51، ص 73؛ منتخب الاثر فصل2، ب 3، ح4 ، ص 183.
اگر باران چشمانت فرو ریخت، کویر قلب ما را هم دعا کن...!
جهان تو را می خواهد...!
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 |
مي گويند نگاهت آبي است؛ شايد آسمان باشد. مي گويند در چشمانت ستارگان آسمان خفته اند؛ ... شايد چون ستارگان اشک در چشم من باشند. مي گويند از ياس، گردنبندي داري که عطرش در تمام کوچه باغ ها منتشر ميشود. مي گويند دست هايت اسطوره بخشش است که مي گويند در بستان پر از ياست هيچ دستي شاخه ها را نمي شکند، ديگر هيچ قانوني احساس عاشقانه را به صليب نمي کشد و هيچ انديشه اي ققنوس شعر را در آتش فرياد خاکستر نمي کند. هيچ کس در جوارت از دست هاي تهي، و از سفره هاي خالي سراغ نمي گيرد. ديگر اهريمنان پير سرزمين الهه هاي مقدس را تسخير نمي کند و پيچک هاي ترديد بر ساقه هاي ايمان نمي پيچند.
آه! چشم هايم را ببين که آشيانه شهاب هاي کهکشان نگاه توست و دست هايم که هميشه به سمت سبز دعا باز است و سجاده ام که پر از عطر اقاقي است. تمام زمين را ببين که در اضطراب خاکي نگاهمان مي تپد. از پشت پرچین های چشمانت، لبخند آمدنت را انتظار می کشم. حنجرهای زخم خورده ام انتظار فریاد ترمیم گر را هر روز به ناله برمی خیزد.
پس بیا! بیا قلب تهی و خالی از عشق ما را با عطر وجودت به آتش بکش...!
فراقش تا به کی؟!
پنجشنبه پنجم شهریور 1388 |
ای همه عالم به پایت در سجود
دعوت نامه خدا
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 |
دعوت نامه خداوند برای مهمانی در این ماه بالاترین مدال افتخار برای یک انسان مسلمان است و اگر کسی نتواند به این دعوت آسمانی پاسخ دهد، بیچاره ترین انسانها خواهد بود.
حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: « فَانَّ الشَّقی مَن حُرِمَ غُفرانَ اللهِ فی هذا الشَّهرِ العَظیمِ؛ شقی کسی است که در این ماه بزرگ از مغفرت خداوندی محروم بماند.» (بحارالانوار، ج 93، ص 356، ح 25)
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «لَو یَعلَمُ العِبادُ ما فی رَمَضانَ لَتَمَنَّتْ أن یَکُونَ رَمَضانُ سَنَةً؛ اگر بندگان خدا می دانستند که در ماه رمضان (چه گنج پُربهایی است)، هر آیینه آرزو می کردند که ماه رمضان یک سال باشد.» (فضائل الاشهر الثلاثة، ص 140)
« ادعیه روزانه ماه مبارک رمضان »
یابن الحسن! آقاجان! از دوری تو غمین و نالان هستیم وز کردۀ خود کمی پشیمان هستیم اصلیت ما را تو اگر می پرسی از کوفه ولی مقیم ایران هستیم!
مجنون ترین لیلی!
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 |
ای یوسـف زهرا در دل های ما نه هفت سال ، که عمـری است خشک سالی می راند. در این دل های خشکیده، نه گل محبتی می روید، نه شکوفه حضوری به بار می نشیند و نه شقایق وصالی می شکفد. آن چه این دل قحطی زده را از نعمـت و خـرمی، سرشار میـکند، سرانگشت تدبیر شماست.
بـیا و بر دل های مـا حکومت کن، که این دیار جز به تـدبیر شما به سـامان نمیرسد. خوشا حال آنان که چشم به راه خوبی ها نشسته اند! چه بزرگ است پاداش آنان که به انتظار موعود جهانی روزگار می گذرانند و چه شکوهمند است رتبه و مقام آنان که منتظر حقیقی قائم آل محمد (ص ) هستند.
پروردگارا ! مهر یوسف را در دل عزیز مصر و همسرش نشاندی، مهر یوسف زهرا را نیز تو در دل ما بنشان. عشقی ده جانسوز که از سوز آن، جهانی بسوزد و از آن سوزش، شعله ای فراهم آید تا چراغ راه مشتاقان گردد...!
سلام بر مهدی!
یکشنبه یازدهم مرداد 1388 |
سلام بر تو كه راه خانه دوست را مىدانى... سلام بر سلامهاى تو، سلام بر گريههاى تو در دشتهاى زرد غيبت، سلام بر تو كه وعده خدايى، موعود زمانى، شكوه زمينى...!
ستارگان تمام شدهاند، ديگر ستارهاى براى شمردن نمانده است. شب را سرِ بيدارى نيست و روز بهانه آمدن ندارد. جمعهها، چه دلگير روزهايى است! هفتهها چه انباشته ايام ِخالى از لطفى است!
اى صبحترين خواب يوسفان...! با چشم اين همه يعقوب چه خواهى كرد؟! تبار ابراهيم در گذر از آتش انتظارند! هرلحظه فرجنامه ظهور مىخوانند و دمساز با عاشقانند...!
اى عزيز!
ببخش بر من اگر با جانى نه پاك و دلى نه روشن و اعمالى نه مقبول،
مشتاق تواَم...! اما باور كن كه در سر سودايى جز محبت تو نيست و
خيالم از نقش و نگار تو پر است.
اگر چه... او یوسف دلربای زهراست، با هیچ گوهری خریدنی نیست با دیده لبریز از گناه، آن روی چون ماه دیدنی نیست ولی... تو مگو ما را بدان شه بار نیست با کریمان کارها دشوار نیست
یا مهدی ادرکنی...!
پنجشنبه هشتم مرداد 1388 |
مدعی گوید که با یک گل نمی آید بهار من گلی دارم که دنیا را گلستان می کند
ببخش اگر كه قلب من لایق این مهر تو نیست
پنجشنبه های انتظار!
پنجشنبه یکم مرداد 1388 |
پنج شنبه ها دلهای گرفته، راحت تر از چشم ها بهاری می شود، بعضی پنج شنبه ها آرزو می کنی ایکاش یه جایی وجود داشت؛ دور از این شهر پر دود، که فقط آنهایی که عاشق عشق بودند نشانی آنجا را داشتند. آن وقت همه عاشق ها، پنج شنبه شب ها دست دلشان را می گرفتند و می آمدند در مجلسی که میزبانش هزاران نام دارد و هزاران هزار لطف. و آن وقت تمام شب فقط نوای «اللهم انی اسئلک...» شنیده می شد و برای آمدنش ختم «امن یجیب ...» می گرفتیم و تا صبح با گریه فریاد می زدیم: «الهی عظم البلا و برح الخفا ...»
دلتنگم...!
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 |
من به آمار زمین مشکوکم!
اگر این سطح پر از آدمهاست،
پس چرا یوسف زهرا تنهاست؟!
عادت کرده ایم که بگوییم منتظریم! عادت کرده ایم بعد از هر صلواتمان بگوییم: « وَ عَجِّل فَرَجَهُم » یا اینکه بعد از هر نماز دعای فرج را بخوانیم، حتی از روی عادت برای سلامتی امام زمان (عج) صلوات نذر می کنیم. به نبودنش، به نیامدنش، به انتظارمان عادت کرده ایم!
آنقدر در این آخر الزمان در فتنه غرق شده ایم... که یادمان رفته مدینه فاضله یعنی چه؟! مثل اینکه اگر پنج شنبه ها منتظر نباشیم، یکی از کارهای روزمره مان را انجام نداده ایم، یا فکر می کنیم اگر صبح های جمعه در مراسم دعای ندبه شرکت نکنیم، از دوستانمان عقب افتاده ایم! آخرین باری که صبح جمعه بیدار شدیم و از اینکه او نیامده بود، دلمان گرفت کی بود؟! دوستی می گفت: « خیلی وقتها منتظریم... منتظر تلفن کسی که دوستش داریم، یا نامه ای که باید می رسیده و نرسیده. چند بار از این دست انتظارها برای آن کسی که مدعی انتظارش هستیم، داشته ایم؟! یه جاری کار می لنگد...! »
راست می گفت... یه جای کار می لنگد!!
در حسرت دیدار...
پنجشنبه هجدهم تیر 1388 |
ما غایبیم؛ ما كه در ظلمت فرو رفته و با تاریكى انس گرفته ایـم، نه هدف روشن داریم و نه جهت روشـن، نه پیام داریم و نه آرمان و رسالت؛ در زنجیرهاى ساخته خـویـش گرفتاریـم و رهایـى از آن به تصـورمان نمـى آیـد. شایسته است كه " رجعت " دوبـاره كنیـم و در پى شناخت خود و امام خویش برآییـم و با ندامت به پیشگاه حضرتـش، عرض نماییم:
اماما! مولای ما! ای موعود...! از ایـن كه غبار كـردار بـد، شالـوده زنـدگیمان را احاطه ساخته است، شرمنـده ایـم و از ایـن كه امراض جسمـى و روحـى تـن و جانمان را فرسوده، بیمناكیم.
اماما! تا نیایى، دریاى زندگیمان از اسارت تـوفان رها نمى شـود. بیا كه دلهای شكسته مان را دادرسی و ما بـى صاحبـان را صاحب! بیـا كه هـر دردى را درمـانـى و دردمندان را طبیب!
عجل علی ظهورک
جمعه دوازدهم تیر 1388 |
يوسف زهرا (ع) 12 قرن است که زنداني غفلت شيعه و معصيت بشر و جهل و انکار و دشمني گمراهان و هواپرستي و جاه طلبي و گردن کشي طاغوت هاي عالم است. کليد قفل زندانش در دستان من و شماست. بياييد با هم براي فرج دعا کنيم :
بار خدايا !
در ميان اهل بيت عليهم السلام مضطري همچون حضرت زينب کبري عليهاالسلام در شب يازدهم محرم سراغ نداريم. تو را به اضطرار عمه ي مظلومه ي امام عصر ارواحناالفداه در شام غريبان، به طواف او گرد سيد الساجدين عليه السلام، به هروله ي او در ميان خيمه هاي نيم سوخته، به نماز نشسته اش در شام عاشورا ...، در فرج منتقم آل عبا تعجيل فرما !
بار خدايا !
يعقوب چهل سال در فراق فرزند گريست تا چشمانش سفيد شد! اما سرانجام با ديدن جمال دل آراي يوسف بيناييش را بازيافت. ما نه معرفت يعقوب را داريم و نه محبت او را. به غفلت ما منگر! به آبروي مادرش حضرت زهرا عليها السلام، يوسف زنداني او را از زندان غيبت رهايي بخش!
به خاطر طولاني شدن زمان غيبت و بي خبر بودن ما از آن مولا، يقيين را از ما سلب مکن و ياد او و انتظار کشيدن او و ايمان به او و قدرت يقين نسبت به ظهور او و دعا کردن در حق او و درود فرستادن بر او را از ما مگير!
به بدي ما نگاه مکن ، تو را به اسم اعظمت، به آيه آيه قرآنت و به قرآن هاي ناطقت سوگند مي دهيم که همين لحظه را از لحظه امضاي فرمان ظهور امام زمان ارواحنا الفداه قرار ده !
دعاي ما را به اجابت برسان و باقي مانده غيبت را به حرمت محمد وآل محمد عليهم السلام بر ما ببخش و صداي زيباي « انا بقيه الله » را در عالم طنين انداز فرما!
این الرجبییون...؟!
جمعه پنجم تیر 1388 |
ماه مبارک رجب آمده تا دلهای مجذوب را به ميهمانی شعبان ببرد. رجب واقعاً ماه خداست.... ماهی که تلنگری به دلت ميخورد که معبودت را چگونه می پرستی و .... خوشا به حال آنانکه رجب را از پيشگاه معبود شروع کردند و به سوی نور شتافتند.
هلال ماه رجب، زندگي و تولـدي دوباره را بـه عاشقان نويد مي دهد. ماه رجـب فصل جديدي در كتاب زندگي مي گشايد كه از عطر دل انگيز نيايش سرشار است.
در ماه رجب فرشته اي تا صبح اينگونه ندا مي دهد: خوشا به حال رجبيّون، خوشا به حال آنان كه والايي ماه رجب را دريافته اند، خوشا به حال آنان كه از بركت ماه رجب نصيبي اندوخته اند.
آنان كه در وادی مراقبه و شهود در محضر خدای متعال گام بر می دارند، چه خوب قدر چنين ايامی را می دانند و بسيار سخت تر و هوشيارتر و جدی تر از دنياطلبان، به دنبال آن هستند تا مبادا سودی فانی و متاعی ارزانی از دستشان بيرون رود، مراقبند تا نكند نفعی باقی و تجارتی راقی برای آخرت، از كفشان ربوده گردد كه زيان و نقصان را در اين می بينند. بر كسی كه می خواهد به تصفيه درون بپردازد لازم است كه برای دستيابی به خرسندی خداوند، تمامی توش و توان خود را به كار گيرد و برای خالص نمودن اعمال و احوال خويش و مصون نگه داشتن آنها از هر گزندی، در ايام ماه رجب مبادرت ورزد كه اگر بنده ای به اندك عملی به اين شيوه و با اين خصوصيات توفيق يابد او را كفايت می كند، زيرا پاداشی كه پروردگار برای عمل ناب و عاری از آلودگی خودخواهی و شرك و نفاق در نظر گرفته، از حساب و شماره بيرون است.
پرده بگشا ز رخ، پرده گشا ناز بس است عاشق کوی تو را دیدن رویت هوس است
علت هستی ام تویی!
جمعه بیست و دوم خرداد 1388 |
بارها روی تو را دیدم ولی نشناختم لاله از باغ رخت چیدم ولی نشناختم
همچو گل که از دیدن خورشید می خندند به صبح بر گل روی تو خندیدم ولی نشناختم
کعبه را کردم بهانه تا بگردم دور تو آدم دور تو گردیدم ولی نشناختم
در حریم ساقی کوثر نگاهم بر تو بود کوثر از جام تو نوشیدم ولی نشناختم
در کنار مسجد کوفه تو را گفتم سلام پاسخ از لبهات بشنیدم ولی نشناختم
در کنار مرقد شش گوشه جدت حسین خم شدم دست تو بوسیدم ولی نشناختم
در منا پیش تو بنشستم ندانستم تویی با تو از هجر تو نالیدم ولی نشناختم
با دل غافل که همچون سایه نزد آفتاب پای دیوار تو خوابیدم ولی نشناختم
در مسیر جمـــکران عطر دل انگیز بهشت از نفس های تو بوئیدم ولی نشناختم
سجده بر پای تو آوردم نگفتی کیستم چهره از خاک تو پوشیدم ولی نشناختم
یابن الحسن آقا بیا...! یابن الحسن آقا بیا...! یابن الحسن آقا بیا...!
کجایی ماه من؟!
جمعه پانزدهم خرداد 1388 |
یابن الحسن آقا جان...!
ای چشمه نور انشعاباتت کو؟
ای خانه ات آباد خراباتت کو؟
در شهر نشانه ای ز تبلیغ تو نیست
ای عشق، ستاد انتخاباتت کو؟
ای پیدا ترین پنهان من! تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتی ات صدقه می دهم و برای آمدنت روزه سکوت می گیرم و با جام وصال تو افطار می نمایم. نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمهایت نمایم...!
ای آفتاب عمر! تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم. فریاد را حبس می کنم و به سکوت اجازه حضور می دهم. در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم و سر به دوش هجران می نهم و برای آمدنت دعا می کنم. به امید آنروز هزار وصد وهفتادمین شمع را روشن می کنیم ومنتظرت می مانیم. به خدای کعبه می سپارمت و سبد سبد نرگس و یاس چشم براهی میکنم.
ای تنها امید من! کاش می شد که خدا اجازه ظهورت می داد...! کاش می شد که در این دیار غربت به سکوت سرد و سنگین رخصت خاتمه می داد. کاش می شد جمعه ماه شاهد ابروی زیبای تو می شد، دیده ناقابل ما فرش کیسوی تو می شد...! کاش می شد انتظار منتظر به پایان رسد و یاسها و نسترنها خاک پای مهدی زهرا شود. کاش می شد تو هم از انتظار خسته شوی و برای فرج دعا کنی...! کاش می شد...!
ای کاش...! ای کاش...! ای کاش...! ای کاش...!
مولای غریبم...!
جمعه هشتم خرداد 1388 |
کی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم را فرش قدومت نمایم؟بیا که بهار بی صبرانه مشتاق آمدن توست و قلبم جویبار اشکهایی که هرروز وشب برای فراق تو ریخته می شوند.
مولای غریبم! بیا که با ظهورت آیه "والنهار اذا تجلی" تأویل گردد. بیا که چشمه سار وجودم سخت خشکیده و فریاد العطش برآورده، بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم. بیا و مرا زائر شهر قاصدکها کن، بیا...! دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است و دیده ام جز برای فراق تو نمی بارد...! بیا که هجر تو آیه "ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید. آقا جان! بحق کوچه وچادر خاکی بیا...! بیا و رأس سبز شاپرکهایی باش که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه های هاشمیند...!
پای به سر خود نِه، دوست را در آغوش آر
تا به کعبه وصلش دوری تو یک گام است
عاشقانه ای برای مولایم
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 |
گفتند درباره ی تو عاشقانه ننویسیم حیف است، كم است،
آه از این چشم های بی لیاقت
چقدر از آسمان دورم
یا قائم المنتظر...!
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 |
چقدر از تو دور ماندم، چقدر از خود دور ماندم.
کلامم را با چشم دل بخوان که ببینی آن را با آب زلالی از جنس اشک نوشته ام.
آن را بخوان که حدیثی از فراق توست.
آن را بخوان و بدان که از خود توان نوشتن نداشتم.
یادم است که میگفتی باید به آنجایی که لایق آنیم، یعنی بهشت برین دست یابیم.
اما میدانی که بی تو یافتن مسیر بهشت چقدر دشوار است.
آخر نشان آن را از که بپرسم که خود ره گم کرده نباشد
و از که بپرسم در حالی که هیچ راه شناسی نمی یابم.
و چه کسی با نگاهش قلبم را آرام خواهد کرد که مهدی (عج) می آید.
دیگر چه کسی با قطرات اشکش بذر حب مولا را در دلم خواهد کاشت.
کاش بودی و دستم را می گرفتی
یا ای کاش من بودم در آن مسیری که تو در آن قدم برمی داشتی.
ولی افسوس که آن راه را گم کرده ام، همان راهی که تو نشانم دادی،
راه بهشت را می گویم ، همان بهشت گم شده...!
یادت هست آن روزی را که رفتی، من در کجای این مسیر بودم،
حال آرزو دارم همان جا مانده بودم تا لااقل راه را گم نکرده بودم.
اما میدانم که نمی توان در یک جا ماند و باید رفت
و از این روست که به امید خدا به خود جرئت حرکت دادم
و می دانم آن را به مدد تو خواهم یافت...!
سلام بر تو امام ما!
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 |
سلام!
در انتظار دیدن رخسار زیبایت بیتابم ومشتاقانه به انتظار آمدنت نشسته ام .
دیدار یار غایب دانی چه شوق دارد؟
تو اما نیامدی...!
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 |
قال المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف: انا بقیة اللّه فى أرضه والمنتقم من اعدائه
بگـذار گريـههای تـو بارانیام كند
بیا که جاده قلبمان را پاییز گرفته
بر جاده پر درد انتظار غمگین نشسته ایم.
انتظار و انتظار و انتظار...!
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 |
من همچنان در انتظار تو هستم، در میانه راه زندگی و در جاده انتظار بیراهه های زیادی را رفته ام ولی هنوز گم نشده ام. به بن بست های زیادی برخوردم ولی هنوز ناامید نشده ام. در جنگلهای زیادی زخمی شده ام، ولی هنوز از پا نیفتاده ام . دستم را به دیواره های راه میگیرم و در تاریکی غیبت، کورمال کورمال پیش میروم. هزاران بار زمین می خورم و دوباره زمین می خورم. ولی باز میروم و به امید گرمی حضور تو برمیخیزم و دوباره نرم و آهسته به پیش میروم. گاهی یک راه را چندین بار دور خود میچرخم و باز میروم و برمی گردم. و گاهی ساعت ها بی حركت و ساکن خیره می مانم . و در این مسیر تنها به خیال تو خوشم. می دانم هنوز در ابتدای راهم. جاده زندگی من سنگلاخ است و همیشه تاریک.. ولی هر از گاهی نوری روشن می شود و راه را نشانم می دهد و من تنها خسته ام از بی تو بودن از تنهایی و غربت، از انتظار و ....
آنچه می کنیم...فقط تمرین زندگی است...!
دوباره انتظار و بی قراری...
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 |
تمام شب، برای تو در آرزوی دیدن جمال تو جمال دلربای جان فزای تو به راه تو نشسته ام...
مگر بیایی از سفر كه از فریب زندگی
من از زبان نخل های كوفه
تمام رودها تو را صدا كنند
قسم به حق
بیا... بیا
عید
جمعه هفتم فروردین 1388 |
آن روزی که مهدی ز سفر باز آید نوروز شود، شکوفه با ناز آید از عشق تماشای گلستان رسول مرغ دل ما به وجد و پرواز آید
بی تو همه اینجا در حبس ابد تبعیدند
سال ها، هجری و شمسی ،همه بی خورشیدند
از همان لحظه ای که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آیینه تردیدند
نشد از سایه خود هم بگریزند دمی
هرچه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند
چون بجز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند
غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند
در پی دوست همه جای جهان گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند
تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها
از همین روز ، همین لحظه، همین دم عیدند
از کتاب دستور زبان عشق ؛ آخرین اثر زنده یاد قیصر امین پور
بهار انتظار
یکشنبه دوم فروردین 1388 |
دوباره بهار از راه رسید و ما هنوز در خیال همان پائیز غمزده ایم!
طبیعت به خود جانی دوباره گرفت و هنوز دلهایمان یخ زده است.
هنوز که هنوزست بوی برگهای پائیزی به مشاممان می رسد.
زمستان که رفتنی است، حتی اگر کوتاهترین شب آن همانند یلدا باشد باز هم می گذرد!
ولی بهار ما بی حضور مولای ما برایمان از پائیز هم غم انگیز تر است...!
همه جا جشن تودیع گل یخ برپاست...! همه منتظر عیدند! کسی منتظر بهار نیست!
بهار به کدامین سرزمین رفته است که زمستان سهم من شد؟!
انگار همه چیز یخ زده است، همه می لرزند! جهان می لرزد از بی قراری!
گمان می کنم چند بهار دیگر نمانده! پس هنوز هم امیدی هست!
پس روزی یخ های دلهایمان آب خواهند شد! پس می توان امیدوار بود!
هر بهار برایمان بی حضور او بهار انتظار است!
ما جمعه را به عشق او تعطیل کرده ایم! روز بازگشت او آغاز عیدهاست!!
صبر هم اندازه دارد...!
پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 |
وعده کردي که بيايي غم دل با تو بگويم
من
تو کجایی ماه من؟!
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 |
عصر یک جمعهء دلگیر،
به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است...!
چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟
عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟
آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی،
قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد،
تو کجایی...تو کجایی...!
«سید حمیدرضا برقعی»
روزهای عاشقی
پنجشنبه هشتم اسفند 1387 |
کجایی ماه من، ای گل نرگس !
پنجشنبه یکم اسفند 1387 |
قلم را آغشته به خون دل می کنم و با خط سرخ می نویسم. . . .
او خواهد آمد...!
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 |
بيا اي روح سبز آشنايي
زمانی که او خواهد آمد...
بيمار هجر را كه رسيده است جان به لب،
این دل برای شما آقا !
جمعه هجدهم بهمن 1387 |
آسمان گریه کن! خون ببار! کربلا تنهاست، کربلا غوغاست...!
من از راه دور آمدم. می گویند کربلا مهمان نواز است، شانه هایم مثل چشم هایم برای امام حسین (ع) نالان هستند.
دست هایم خالی است. از حضرت ابوالفضل خجالت می کشم. او اول دستهایش را به راه برادر داد، اما من با دستهایی خالی به پابوسش آمده ام.
کاش دلم را کف دستهایم می گذاشتم و صدایش می زدم: آقا...! این دل برای شما...فدای خم ابرویتان !
دیوار حرم مولا را می بویم. پنجره هایش را می بوسم. این جا معطر از بوسه پیامبران است. این جا، به خدا، خود بهشت است. کاش با پای دل می آمدم. شرمم می شود که بر بال فرشتگان راه بروم...!
آقای من حسین جان...! چقدر غریب الغربایی...! من خودم را آورده ام و قصه مشتاقی همه بدرقه کنندگانم را...! من یک قبیله دل آورده ام ! یک کاروان سوز و عطش !
اینجا پر از دل نوشته هاست! این نخلها پر از حرف اند! از این حرم تا آن حرم، بهشت را به سوغات گذاشته اند. نوش جان همه آنهایی که یک عمرِ حسین، حسین آورده اند...!
سلام دوستان...! عمر سفر کوتاه بود ولی پر از حرفها و ناگفته ها بود !
به یاد تک تک شما بودم. همه کسانی که بهم لطف دارند و التماس دعا گفتند، همه رو دعا کردم.
ان شاء الله قسمت تون بشه و برید کربلا و غربتی که اونجا موج می زنه رو خودتون مشاهده کنید!
التماس دعا...!
راهی دیار عشق و ایثار و حماسه ام
شنبه پنجم بهمن 1387 |
دوستان راهی کربلام. آرزویی دست یافتنی...!
از اینکه آقا دعوتم کرده و اجازه زدن مهر تائید به گذرنامه ام رو داده نمی دونم چی بگم...!
چون وصفش آسون نیست !
مطمئنا به یاد همه دوستان خواهم بود.
آرزوم اینه که همه آرزومندان به آرزوشون برسن و سفر کربلا قسمتشون بشه!
دیگه نمی دونم چی بگم... یک دل دارم و هزار بهانه و ...!
فقط اگه بدی ازم دیدین حلالم کنید !
به انتظار و اميدي نشسته ام که بيائي * بيائي و گره از کار بسته ام بگشائي
یابن الحسن، ما بیقرار کربلاییم...!
شنبه بیست و یکم دی 1387 |
یـابـن الحسن مـــــا عـــقـــده دار کـربـلاییم
«محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است.»
دوشنبه نهم دی 1387 |
سلام من به محرم به ماه دلبر زينب
حسین جان...!
شرمنده ام...!
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 |
مولای من امروز چیزی شنیدم که تمام وجودم را غرق در حسرت کرد!
كاش می شد كه كسی می آمد
مولای من...! هنوز هم بر این باورم که عشق تمرین و تکرار لحظه های بی تو بودن است...!
|
|---|