تبليغاتX
ღ حــس غـــریب ღ
انتظار و دل بیقرار
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 |

 

اگر مهر انتظار را بر قلب هایمان حك نكرده بودند،


اگر غزل انتظار را از بر نبودیم و اگر از جام انتظار سرمستمان نكرده بودند،


معلوم نبود در این تاریك و روشن مبهم و این گردش ممتد و كشدار ثانیه ها


كه روز و شبش یكسان است، این همه دلواپسی،


این همه حسرت و این همه سوز و گداز را


به درگاه كدام سنگ و چوب و آتش می بردیم و از كه پناه می جستیم.


روزها آن قدر با رنگ و نیرنگ آمیخته است كه روزمان را از شب نمی شناسیم

و این ابر، ابرهای تیره حریص آن چنان وسعت آسمان را بلعیده اند


كه دیری است رنگ خورشید را ندیده ایم.


همه جا تاریك و ظلمانی است، آن قدر كه اگر تمام چلچراغ های تاریخ را برفرازش بیاویزی،


باز چاه و چاله را نمی بینی و پا به لجنزاری می گذاری


كه بیرون آمدن از آن طاقت فرساست،


گویی چشم بسته راه می روی كه برادرت را، همسایه دیوار به دیوارت را


كه برای تامین معاشش تكه ای از وجودش را به حراج می سپارد،


جان می فروشد تا آبرو بخرد را نمی بینی یا نه، شاید هم می بینی،


اما برای راحتی وجدانت، عینكی سیاه به رنگ دلت به چشم می زنی تا نبینی،


تا آزاد باشی، آه چه اسارتی؟!

 

     


مولا جان!

 

فضای غبارآلودی است، یلدای غریبی است،

 

پس، در كدامین سپیده لایق، ذوالفقار تو سیاهی شب را می دَرَد

 

و چشمان عاشق را به صبح صادق پیوند می زند...؟!

 

               

 

 دل بر که توان بست چو دلدار نباشد

غم باکه توان گفت چو غمخوار نباشد

 

ای صاحب دل، خانه دل مسکن یار است

این خانه نشیمنگه اغیار نباشد

 

|
نوشته شده توسط حس غریب | دل نوشته | لینک ثابت
کبوتر جمکران!
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 |

 

             همه شب خواب بینم خواب دیدار           

          دلی دارم ، دلی بی تاب و بیمار              

                                

 

بازم دلم بهونتو گرفته

که بی تو زندگی خرفته

بازم شکسته شیشه غرورم

تو با منی ولی من از تو دورم

هر جمعه به یادت دلم پر از ترنم ترانه

چه عاشقانه و چه دلبرانه کبوتر مقیم جمکرانه

هر جمعه به یادت...یه شاخه یاس رازقی می چینم

تموم عمر چشم به رات می شینم...به این امید که چهره تو می بینم

 

                

                  برآ ای آفتاب صبح امید،

                                                              که در دست شب هجران اسیرم!

 

|
نوشته شده توسط حس غریب | شعر | لینک ثابت
بیا موعود...!
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 |

 

 

گلی تنها تر از تو من ندیدم،  تویی که دلربایی


به هر جا وصف رویت را شنیدم،  گلی از کبریایی


به پهلو هر گلی صد خار دارد،  دلی بس زار دارد



گل بی خار چون تو کس ندیده،  پر از مهر و صفایی



همه مشتاق دیدار تو هستیم،  ولی بی باده مستیم



به فعل بد دل گل را شکستیم،  گل نرگس کجایی؟



همه از عطر روی گل بگوییم،  ولی گل را نبوییم



به حرمان راه دیگر را بپوییم،  بده ما را رهایی



شراب عشق تو هر کس که نوشد،  دل از غیر تو پوشد



بده از جام خود ای گل شرابی،  که دل گیرد جلایی



مکرر از وفای تو سرایم،  ولی خود بی وفایم



بکامم جرعه ای ده از وفایت،  که بحری از وفایی



مدام از مهر او  گویی سعادت،  رها کن این حکایت



ندارد گفته ات دیگر صداقت،  به گل کردی جفایی

 

                                                                                        شاعر: "سعادت"

 

http://www.iribnews.ir/News/Photo/118299_d919b63e.jpg

 

 

|
نوشته شده توسط حس غریب | شعر | لینک ثابت
و اما باز هم نیامدی...!
پنجشنبه هفتم آبان 1388 |

 

 

و سالهاست در پس پرده اشک، کوچه باغ نگاه مهربانت را در تجسّم آه می بینم،

سالهاست نگاهم بی ترانه حرفهایت مانده،

و سالهاست دیوار زمان، انتظار شکستن را می کشد...

ابراهیم بت شکن دوران، فرزند ناجی نوح...!

بیا و کشتی عشقت را به عاشقان بی قرار عرضه دار

و مگذار در اقیانوس پر تلاطم عشق و فراق جان دهیم.

مهربانم چه قرن ها، چه عصرها و چه جمعه ها که زمان به انتظار آمدنت

بر سر راهت به انتظار نشست و تو ای معشوق زیبنده عرش و فرش

حتی به ناز نیم نگاهی بر قامت خمیده منتظران دیرینه ات نینداختی.

مهربانم دیگر سکوت چشمها شکسته، بغض های نشکفته باز شده،

قلبهای بی آهنگ تپیدن گرفته و آغوش زمان به آمدنت گشوده گشته.

عزیزم هر روز بر کوچه های سرد و یخ بسته ظلمت قدم می نهم

آنقدر بوی نفرت از وجود دیوان آدم نما برخاسته،

آنقدر زمین سرد است که تنها قدمهای گرم تو

یارای آب کردن برفهای زمستان بی بهایش را دارد،

مهربانم چشمهایم در این ظلمت نمی بیند،

 چراغ فروزان راهم بیا...!

 همین جمعه بیا مهربانم...!

 

 

ای کاش نشاط شیعه تکمیل شود

امسال دو بار سال تحویل شود

ای کاش به هشت هشت هشتادوهشت

در امر ظهور یار تعجیل شود

 

|
نوشته شده توسط حس غریب | دل نوشته | لینک ثابت
چقدر بَدیم آقا...!
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 |

 

از دوری تو غمین و نالان هستیم


وز کردۀ خود کمی پشیمان هستیم


اصلیت ما را تو اگر می پرسی


از کوفه ولی مقیم تهران هستیم!



ما لشگری از سلاح روسی داریم


در دوز و کلک رگ ونوسی داریم


هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم


این هفته فقط نیا عروسی داریم



از جور زمانه ما شکایت داریم


اندازۀ کوه و صخره حاجت داریم


ما مشکلمان گرانی و بیکاریست


آقا به نبودنت که عادت داریم...



ما قیمت روز ارز را می دانیم


معیار بهای بورس در تهرانیم


فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است


هر روز دعای عهد را می خوانیم



صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو


از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو


آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...


از آنچه که ما دوست نداریم نگو!

 

 

باز هم آدینه ای آمد ولی مهدی کجاست

یک نفر میگفت مهدی جمعه ها در کربلاست

رو به سوی کربلا کردم که فریادش زنم

باز هم با ندبه ای از هجر مولا دم زنم

آمد از سویی ندایی ای اهل انتظار

اندکی دیگر صبوری می رسد دیدار یار

 

http://alhabib.persiangig.com/emem mahdi (a).JPG

 

|
نوشته شده توسط حس غریب | شعر | لینک ثابت



کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ برای مدیر آن محفوظ می باشد!

     Designer: SHia-Template.com