یا اباصالح...!
بر گرد که بر بهارمان می خندند یک عده به انتظارمان می خندند

گفتی با نگاهی به وصالت برسم من
یک عمر گذشت و به نگاهت نرسیدم

بهار را با حضور سبزت به کدامین سرزمین برده ای که زمستانش سهم کوچک دل من شد...؟!
پست
|
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط -:- حس غــــریب -:-|
اي سبزترين بهار! کي ميآيي؟
منظومه انتظار! کي ميآيي؟
اي لاله سرخ باغ زيباي خدا
اي سبزترين سوار کي ميآيي؟
اي راز بزرگ آفرينش، اي مرد!
گنجينه روزگار! کي ميآيي؟
اي روشني چشم جهان!يا مهدي!
اي صاحب ذوالفقار! کي ميآيي؟
ماييم و نگاه انتظاري بر در
اي مونس و غمگسار کي ميآيي؟
خورشيد درخشان حريم زهرا!
آيينه کردگار! کي ميآيي؟
اي باور ما ز نور رويت روشن!
از نسل گل و بهار! کي ميآيي؟
در حسرت ديدار، نصيب دل ماست
درد و غم بي شمار، کي ميآيي؟
يک دل، دل غمديده عاشق به خدا!
اي جان مرا قرار! کي ميآيي؟
بي روي تو مانده ايم درماتم و غم
با يک دل داغدار، کي ميآيي؟

پست
|
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط -:- حس غــــریب -:-|
راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه راست را به ما نگفتند.
گفتند:
تو که بیایی خون بپا می کنی و جوی خون به راه می اندازی و از کشته پشته می سازی.
ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولدمان را کتمان کنند.
عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود،
اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان وقتی که تو بیایی.
کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که در پس این دریای خون نشسته است،
چگونه ساحلی است...!
به ما نگفتند وقتی تو بیایی:
همه امت به آغوش تو پناه می آورند و تو عدالت را آنچنان که باید و شاید
در پهنه جهان می گستری و خفته ای را بیدار نمی کنی و خونی را نمی ریزی.
هیچ کس فقیر نمی ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می کردند اما پیدا نمی کنند.
ای مجبوب ازلی و ای معشوق آسمانی...!
ما بی آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه فاضله حضور تو را بشناسیم،
تو را دوست می داشتیم و به تو عشق می ورزیدیم.
عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
ظهور تو بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد.

به امید ظهورت...!
پست
|
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 توسط -:- حس غــــریب -:-|
چه کردي با من؟... ميخواهم بنويسم...اما از چه؟ از کي؟ و براي چي...؟
وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست... اما براي شنيدن چه کلامي؟
مي خواهم بنويسم... از تو.. از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت...
مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد...!

پست
|
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 توسط -:- حس غــــریب -:-|
مهدی جان...!
روزها بگذشت و جمعه ها یکی پس از دیگری سپری شد و عاشقان کویت
در حسرت دیدار جمال رویت و شمیم بویت باز هم عاشقانه جمعه ای دیگر را پست سر می نهند...!

یا صاحب الزمان...!
منی که تو را چشم به راهم، کی شفاعت می کنی...؟!

عشق تو آغاز و پایان دل است
عشق تو دریای غم را ساحل است

پست
|
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 توسط -:- حس غــــریب -:-|
می دانم کسی هست که خداوند به نجوای مناجات او، ما را از مرداب دنیا می رهاند.
می دانم کسی هست که وقتی مستاصل از همه جا می شوم، فریادرسم می شود.
می دانم کسی هست که وقتی تمام وجودم را غم فرا می گیرد، با ذکر نام مقدسش
آرامشی به من هدیه می شود.
اما نمی دانم که این کس به کسان چه زمان خواهد آمد؟
ای کاش همین لحظه بیاید...!

پست
|
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 توسط -:- حس غــــریب -:-|
در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست...!
دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند...
پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند،
از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست....؟!
نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند.
کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم...!

تا نیایی، گره از کار بشر وا نشود...!!!
پست
|
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 توسط -:- حس غــــریب -:-|